تبليغاتX
سایه ها

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:22 توسط amir farzad afrooz |


 

تا که بوديم نبوديم کسی

 کشت ما را غم بی همنفسی

 تا که خفتيم همه بيدار شدند

تا که مرديم همگی يار شدند

قدر آن شيشه بدانيد که هست

نه در آن موقع که افتاد و شکست

*********************************

رسم اين شهرعجيب است بيا برگرديم


قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم


يک نفربود که ما دل به نگاهش بستيم


خنده اش سردوعجيب است بيا برگرديم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:16 توسط amir farzad afrooz |


گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 14:2 توسط amir farzad afrooz |


به نظر شما مرداب برای آرامش نیلوفر سالها میخوابد

 

یا آ نکه توانایی حرکت ندارد

 

که کاری بکند که گل نیلوفر خوشحالتر گردد.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:28 توسط amir farzad afrooz |


باز از جوشش تصویر زمان

من سوالی دارم

از نگاه چشم تقدیر زمان

من سوالی دارم

باز هم سرزنش دست تب الودهء تو

کاهلی های تن خستهء من

باز هم کشمکش ذهن من و خاطر تو

باز هم ساییه ابری بر دور

پس کجا رفت همه خاطره های آبی

من تمام شب رسوایی پروانه شدم

کاش بر می گشتم

به سراغاز نگاهی از نو

یا  شکوه ازلی

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:17 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:35 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:29 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:44 توسط amir farzad afrooz |


ای سپهسالار عشاق

وای سالار شهیدان

حضور جاودانه ات را درفردوس برین تبریک

 می گوییم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:57 توسط amir farzad afrooz |


این حسین کیست که عالم همه دیوانهء اوست

این چه شمعیست که عالم همه پروانهء اوست

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:1 توسط amir farzad afrooz |


یا حسین

از تو مدد می جویم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:58 توسط amir farzad afrooz |


you r losen my pradise

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:43 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:2 توسط amir farzad afrooz |


علی ای همای رحمت تو چه ایتی خدا را

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:55 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:52 توسط amir farzad afrooz |


ارزش زندگی در چیست ؟

آیا نه این است که راه دشوار و زندگی کوتاه و روح اسیر جسمی ناتوان است ؟پس چرا در چنین وضعییتی انسان های بزرگی همچون پیامبران یا دانشمندان ویا  بزرگانی که ما از آنها اطلاع نداریم

پا به عرسهء گیتی گذارده و صفحه ای زیبا در دفتر زندگی از خویش بر جا گذارده اند ؟

عقاید متفاوتی در این زمینه وجود دارد که به تمام آنها نمیتوان اشاره کرد .با این وجود به نظر من

بزرگترین وسیلهءانسان برا رسیدن به قدرت وتکامل راستگویی و صداقت است .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:4 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:56 توسط amir farzad afrooz |


امروز هم گذشت

تا فردا چه شود ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 20:38 توسط amir farzad afrooz |


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 16:4 توسط amir farzad afrooz |


شعر نو میخواهم

بسرایم با نور

که فرشته نزند طعنه به تاریکی من

بی دل از طاقت آب

میروم تا دریا

تا بشوید به وضو ساییه تنهایی من

من به چشمم سهراب

به صدایم نیما

به سرودم اتشی از شب شیدایی من

نه به تقدیر نگاهی دارم

نه به پرواز خیال

بی غرور مانده جدا شاخهء رسوایی من

به شراب ازلی به می لمیزلی

دل من بی نفس از ننگ چنین هرجاییست

مرگ بر شعر دروغ مرگ بر سایه ترس

عاقبت ماه گریست

از نگاه شب تنهایی و رسوایی و شیدایی وپیدایی من

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:37 توسط amir farzad afrooz |


امروز از روی دلتنگی  سر در نگاه اسمان کردم و گفتم

خدایا بی شک که صدایم را میشنوی

پس بدان که دوستت دارم

این بار بی هیچ نیازی

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:54 توسط amir farzad afrooz |


انقدر غمگینم که در این کوچه زفردا دگرم حاجت  نیست

شهر دریایی قلبم بی تپش از دنیاست

مریم خاطره هایم به کدامین فرداست

عاقبت مرگ مرا میرقسد

مرگ تن نه مرگ دل فا جعه از دست سرابست کنون

تو مرا میبری و باز به غم میدهی ام

من تو را می کشمت سوی شب تنهایی

به کجا قاصدک شیشه ای ام

من تو را لمس نکردم که هنوز

پر پرواز تو را باد به دستم داده

پس کمی با من باش

پس کمی با من باش

پس کمی با من باش

قلب تنهای من از دست دو رویی به خدا جان داده

دست دیوار جدایی به تنم زجر رسانده

من  من از سر بی مهری من به شما  دل داده

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 18:58 توسط amir farzad afrooz |


امشب دلی دیوانه دارم          در کنج غمها خانه دارم

امشب سرودی بیقرارم           میل می و پیمانه دارم

  امشب به شمع بی وفایی        صد ها رقم پروانه دارم

 

 

امشب دلم دیوانه از این بی وفاییست       امشب  مرا  با  گریه  هایم   شادمانیست

امشب به دل تنهایی من میهمانیست      امشب تو رفتی و به چشم من صفا نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:59 توسط amir farzad afrooz |


تقدیم به پدر مهربانم  که زپیشم به قصد خورشید به اسمان پرواز کرد

یادش بخیر آن روز ها

آن شعر ها آن شور ها

آن لحظه های پر طنین

آن خاطرات و نور ها

یادش بخیر آ فصل سبز

اندیشه ای از دور ها 

اخر چه شد مهتاب من

در دست این مزدور ها

بی نور و بی فردا شدم

از ساییه مغرور ها

ای اسمان دستم بگیر

دورم بکن از گور ها

گرمی ز رویم رفته است

من را ببر تا دور ها

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:38 توسط amir farzad afrooz |


تو از لبخند من هرگز نمی فهمی

که من از سایه تبعید می اییم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:49 توسط amir farzad afrooz |


امروز

در راه دلم برای خودم سوخت

به این فکر میکردم که چرا باید به نهایت عذاب فکر کنم تا کمی راحت شوم ؟

بگذریم  چاره ای برای دردم پیدا نمی کنم .

از زندگی دردهای زیادی کشیده ام به درد عادت کردم   با غم زنگی کردم با جدایی

همراه شدم  پاره ء تنم  زندگی ام به دست دشمنم افتاد   از دوست هم که نپرس

و در اخر تو را هم  ...

همیشه دلم برای دیگران سوخته و  رحم کردن را ترجیح داده ام و نتیجه ای جز افسوس

نداشتم .

و در اخر  هیچ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:38 توسط amir farzad afrooz |


خیلی باحاله ! نه ؟شاید هم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:29 توسط amir farzad afrooz |


 

میدانی عشق چیست ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:20 توسط amir farzad afrooz |


                                                   

     همیشه 

                                 عشق را  در لحظه های  رفته                                                                   

    می جستم

        ا    ولی امروز بیدارم

                  به دستم رازقی دارم

                    به امید شروعی تازه در احساس فردا ها تو را دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:58 توسط amir farzad afrooz |


اصلا نگران نباشید این اشک شوق که می بینید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:35 توسط amir farzad afrooz |